Cinderella is now nearly 70 years old. After having a fulfilling

life with the now dead Prince, she happily sat upon her rocking

chair watching the world go by from her front porch with a cat

called Gizmo for companionship.

One sunny afternoon, out of nowhere, appeared the Fairy Godmother.


Cinderella said “Fairy Godmother, what are you doing here after all


these years?” The Fairy Godmother replies “Well Cinderella, since


you have lived a good, wholesome life since we last met, I have

decided to grant you 3 wishes. Is there anything for which your

heart still yearns?”

Cinderella is taken aback, overjoyed and after some thoughtful

consideration and almost under her breath she uttered her first


wish. “I wish I was wealthy beyond comprehension.” Instantly her

rocking chair was turned into solid gold. Cinderella was stunned.

Cinderella said “Oh thank you, Fairy Godmother!” The Fairy

Godmother replied “It is the least I can do. What is your second

wish?” Cinderella looked down at her frail body and said: “I wish I


was young and full of the beauty of youth again.” At once, her wish


having been desired, became reality, and her beautiful youthful


visage had returned. Cinderella felt stirrings inside her that had

been dormant for years and long forgotten vigour and vitality began

to course through her very soul. Then the Fairy Godmother spoke

again “You have one more wish, what shall you have?” Cinderella

looked over to Gizmo, who was now quivering in the corner with

fear. “I wish for you to transform my old cat, Gizmo, into a

beautiful and handsome young man.” Magically, Gizmo suddenly

underwent so fundamental a change in his biologicial make up, that

when he stoof before her, he was a boy, so beautiful the like of

which she nor the world had ever seen, so fair indeed that birds

begun to fall from the sky at his feet.


The Fairy Godmother said “Congratulations Cinderella! Enjoy your

new life.” With a blazing shock of bright blue electricity, she was

gone. For a few moments, Gizmo and Cinderella looked into each

other’s eyes. Cinderella sat, breathless, gazing at the most

stunningly perfect boy she had ever seen.

 

سیندرلا اکنون حدودا ۷۰ ساله است . بعد از سپری کردن یک زندگی با شاهزاده ای که اکنون مرده است ، او با شادمانی بروی صندلی راحتی اش نشسته و به تماشای جهانی که از جلوی ایوانش میگذرد میپردازد . برای همصحبتی او گربه ای دارد که گیزمو نامیده میشود .


در یک بعد از ظهر آفتابی ،ناگهان جادوگری اشکار شد .سیندرلا به او گفت :جادوگر بعد از این همه سال که گذشته اینجا چه کار میکنی . جادوگر پاسخ داد خب سیندرلا من تصمیم داشته ام سه ارزویت را براورده کنم از زمانی که شما این زندگی خوب را داشته ای تا این زمان که اخرین ملاقاتمان است . ایا چیزی وجود دارد که هنوزم دلت آن را ارزو کند .


سیندرلا خیلی شادمان شده بود بعد از تفکری متمرکزانه زیر لب با خودش اولین ارزویش را زمزمه کرد . من ارزو میکنم انقدر ثروتمند باشم که ورای ادراک باشد. بلافاصله صندلی راحتی اش تبدیل به قطعه ای از طلا شد .سیندرلا گیج شد و گفت : آه، متشکرم جادوگر. جادوگر گفت : این کمترین کاریست که میتوانم انجام دهم .


دومیت ارزویت چیست ؟ سیندرلا نگاهی به بدن نحیفش کرد و گفت : ارزو میکنم که جوان شوم و زیبایی جوانی ام دوباره برگردد.


بلافاصله رویای او به واقعیت پیوست و رخسار زیبای جوانی اش بازگردانده شد.سیندرلا احساس هیجانی در درون خودش کرد به خاطر این که سالها خواب بوده و جوانی و نیروی فراموش شده اش تبدیل به انچه که او به دنبال ان است .سپس جادوگر گفت شما یک ارزوی دیگر بیشتر ندارید چه خواهی خواست ؟


سیندرلا نگاهی به طرف گیزمو کردکه اکنون در گوشه ای از ترس میلرزید . من ارزو میکنم که گربه ی سالخورده ام به یک جوانی بسیار زیبا و خوش چهره تبدیل کنی . به طور سحر امیزی ناگهان گیزمو یک تغییرات کلی بیولوزیکی را متحمل شد او یک پسر شد انقدر زیبا که شبه او را در دنیا ندیده بود انقدر منصف و زیبا که پریانی از اسمان به پایش افتادند. جادوگر گفت : تبریک میگوییم سیندرلا . از زندگی جدیدت لذت ببر . برای یک لحظه کوتاه گیزمو و سیندرلا به چشمان یکدیگر نگاه کردند .


سیندرلا نشست و نفسش را در سینه حبس کرد و خیره شده بود به پسر کامل و اعجاب انگیزی که او تا کنون ندیده بود



  • صدای روزانه
  • بک لینک
  • کارت شارژ همراه اول