تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٥ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پویا شریعت پناه - عباس خسروی
 

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

 

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

 

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

 

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخرم .

 

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

 

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .


 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پویا شریعت پناه - عباس خسروی

 

داستان کوهستان

پسری همراه با پدرش درکوهستان پیاده روی می کردندکه ناگهان پسربه زمین می خورد وآسیب می بیند و ناخود

آگاه فریاد میزند: "آآآه ه ه ه ه "

باتعجب صدا ی تکرار را از جایی در کوهستان می شنود. "آآآه ه ه ه ه"

باکنجکاوی،فریادمیزند:"توکی هستی؟"

صداپاسخ میدهد:"توکی هستی"

سپس با صدای بلند درکوهستان فریادمی زند:" ستایشت میکنم"

صدا پاسخ می د هد:" ستایشت میکنم"

به خاطر پاسخ عصبانی می شود وفریاد می زند:"ترسو"

جواب رادریافت می کند:"ترسو"

به پدرش نگاه می کند ومی پرسد:" چه اتفاقی افتاده؟ "



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : پویا شریعت پناه - عباس خسروی

 


سال ها پیش،حاکمی به یکی ازسوارکارانش گفت: مقدارسرزمین هایی را که بتواند با اسبش طی کندرابه او

خواهد بخشید. همانطورکه انتظار میرفت،اسب سوار به سرعت برای طی کردن هرچه بیشتر سرزمینها سوار

بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. باشلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می

تاخت. حتی وقتی گرسنه وخسته بود ،متوقف نمیشدچون میخواست تاجایی که امکان داشت سرزمینهای

بیشتری راطی کند. وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرد ه بود به نقطه ای رسید . خسته بود وداشت میمرد. از

خودش پرسید: چراخودم را مجبور کردم تاسخت تلاش کنم واین مقدر زمین بدست بیاروم؟درحالی که در حال

مردن هستم وتنهابه یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.



ادامه مطلب

  • صدای روزانه
  • بک لینک
  • کارت شارژ همراه اول